یازده ماهگی
فاطمه عزیزم
امروز دقیقا 11 ماهت تموم شد گلکم . ماشاالله خیلی بزرگ و خانم شدی . یک کم دیر برات وبلاگ درست کردم ولی دارم سعی میکنم خاطرات ماههای قبلت را برات به مرور بنویسم و تو وبلاگت بزارم تا یادگاری برات بمونه . حالا بریم سراغ این یک ماه اخیر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دخترم وقتی 10 ماهت تموم شد ما هنوز مشهد بودیم خونه مادر جون و بابایی علیرضا دست من هنوز تو گچ بود 4 شهریور هم نامزدی عمو محسن بود و شما خیلی خانم بودی کلا خیلی اجتماعی هستی و فکر میکنم علتش شکستن دست من بود از وقتی 5 ماهه شدی دست مامان تو یک تصادف شکست و این باعث شد تا شما بیشتر تو جمع باشی یک ماه کامل مشهد خونه مامان بابایی ودو ماه هم کامل خونه مادر جون الهه و دائم مهمونی البته من هم خیلی حساس نبودم و خیلی راحت شما را بغل بقیه میدادم و فکر میکنم اینجوری به اجتماعی بودنت کمک کرده باشم دختر گلم .
قبل از نامزدی هم رفتیم آتلیه و من و شما و بابایی عکس گرفتیم چند روز بعد هم برگشتیم تهران و خونه خودمون . وای نمیدونی با اینکه دست تنها بودم و از صبح با شما تنها بودم تا آخر شب که بابایی از سر کار بیاد و با تمام سختیش ولی حس خیلی خوبی داشتم با همون یک دستم آشپزی میکردم برای خودمون و برای شما دختر نازنینم و به شما میرسیدم . بابایی هم وقتی از سر کار میومد ظرفها را میشست و با شما بازی میکرد و خیلی کمک حالمون بود ازش ممنونیم به خاطر همه زحمتایی که برای ما میکشه
اوایلش خیلی بد غذا شده بودی یعنی دقیقا یک هفته تمام هیچی نخوردی من برات غذا درست میکردم و بازی بازی میزاشتم دهنت ولی شما قورت نمیدادی و بعد از کلی توی دهن نگه داشتن با یک حرکت همه را میدادی بیرون . تو این یک هفته فقط شیر من را میخوردی و دیگه هیچی 200 گرمی وزن کم کردی . ولی بعدش کم کم غذا خوردنت یک کمی بهتر شد هنوز هم راضی کننده نیست ولی باز هم بهتر از قبل شده خدا را شکر.
خوب حالا بریم سرغ شیرینکاریهای این ماه شما
از این ماه شما دس دسی میکنی سر سری میکنی در حالیکه دستت را به میز گرفتی و ایستادی خودت دستت را ول میکنی و تنهایی میایستی و دست میزنی گاهی هم یک قدم برمیداری و سریع میشینی عاشق دنبال بازی هستی و وقتی کسی دنبالت میکنه سریع چار دست و پا میکنی و میای تو بغلم و حسابی میخندی با انگشت اشاره ات همه چیز را بهمون نشون میدی و میگی اااااا با فتحه و کشیده وقتی خیلی خوشحالی جیغ میکشی عاشق تاب بازی هم هستی به لباس بیرون پوشیدن ما هم حساسی و سریع میای بغلمون وقتی بابایی از سر کار میاد اینقدر ذوق میکنی و خوشحال میشی و حتما باید بری بغل بابایی عاشق مهر هم هستی موقع نماز خوندن وقتی میریم سجده به زور میخوای سر ما را بلند کنی و مهر را بر داری و قتی هم که مهر را تو دستمون میبینی میخوای مشتمون را باز کنی قربونت بشم شیرین مامان
ولی هنوز هم بیدندونی
اینها تاریخ داره چون همون موقع نوشتم:
دختر گلم از دیروز به صورت هدفمند دس دسی کردی و همراه با دس دسی کلی میخندی عاشق خنده هاتم مامان جون 10 شهریور
دختر گلم عشق مامان یکی از بازی های مورد علاقه ات دست کردن تو جعبه دستمال کاغذی و بیرون کشیدن دستمال از تو اونه بعد هم شروع میکنی ریز ریز کردن و خوردن منم باید زودی بیام ازت بگیرم تا نخوریشون شیطون مامان دوست دارم
دخترم دیروز خونه دایی حسابی با محمد مهدی شیطونی کردی و ذوق کردی و در حین ذوق کردنات یهویی میز را ول کردی و یک قدم بر داشتی
قربونت بشم که میخوای کم کم راه بیافتی 21 شهریور
فاطمه جونم 4 روزه که لب به غذا نمیزنی غذا را میزارم دهنت ولی تا نیم ساعت هم تو دهنت نگه میداری و از آخر هم میریزی بیرون
تو این 4 روز فقط شیر منو میخوری نمیدونم چه جوری دیگه بهت غذا بدم
ممکنه به خاطر دندونت باشه این بی اشتهاییت؟
یعنی تو این 4 روز من همش مشغول تمیز کردن فرش و مبل و لباس خودم و شما بودم
دخترم همش 7 و نیم کیلو هسی به خاطر هر دندونت هم بخواد بی اشتها بشی که دیگه هیچی ازت نمیمونه
احساس میکنم لپهات آب شده 21 شهریور
آبه بابا
لغات جديدت بابا و آبه است
قند و عسلم
قبلا ماما و عمه و ا هم ميگفتي ٢٢ شهریور
بابایی 3 روز رفت دامغان و بالاخره با ماشین برگشت خدا را شکر
راستی 28 شهریور هم من رفتم و گچ دستم را باز کردم و عکس گرفتم خدا را شکر جوش خورده بود و دکترم راضی بود و گفت یک سی تی هم انجام بدم تا خیالمون راحت بشه اول مهر هم سی تی اسکن انجام دادم جوابش 7 مهر میاد فعلا که حال دستم خوبه خدا را شکر


یازده ماهگی
